تبليغاتX
KAROLIN :: کارولین
اراده و صبر

شب من سرد و دل، تنگ است

و كوچ روزها بي تو

خالي و بي رنگ است

و من تنها و سرگردان

ميان كلبه اي محزون و تاريك

شراب عشق تو، لاجرعه مي نوشم

و نجوا مي كنم با خود

كه:

"آيا مي توان بي تو در شاديها بود؟!"

........

سلام. توي پست قبل يه سوال پرسيده بودم كه خيلي از دوستان عزيزم لطف كرده و بسيار زيبا پاسخ داده بودند. قبل از اينكه حرفامو بزنم يه تذكري مي دم.اگر دوستاني كه لطف مي كنند و بدون نام واسه من كامنت مي ذارن، از اين به بعد محبت فرموده و اسم شريف خود رو هم مرحمت كنند. ممنون مي شم.

يكي از همين دوستان ازم سوال كرده بود نظر خودت راجع به مرگ چيه؟

راستش رو بخواهيد من عادت ندارم توي كامنتينگ بلاگ خودم چيزي بنويسم. واسه همين هم اومدم اينجا جواب بدم.

من مرگ رو اگه واسه خودم باشه خيلي خيلي شيرين مي دونم. به نظر من زندگي ما آدما تازه با مرگ شروع مي شه. ولي واسه عزيزانم هرگز تحملش رو ندارم. من خيلي مشكلات توي زندگي داشته و دارم. حالا از نظر مادي نه. ولي مشكلات اصلي مشكلات معنويه نه مادي. حالا اينكه چه مشكلاتي بماند. اما خيلي به خيال خودم آدم صبور و به قول ما آدم بي عار و دردي بودم. فكرش رو هم نمي كردم با يه مصيبت اين طوري از پا در بيام. از روزي كه شنيدم دختر خاله عزيز و نازنينم از دنيا رفته، اونقدر داغون شدم كه خودم هم پي بردم كه چه انسان ضعيف النفسي بودم و خودم خبر نداشتم. از اون روز تمام ابروهاي من از غصه ريخته. چيزي كه خودم هم باورش نمي كردم. تمام بدنم به حال فلج در اومده. اول دست راستم و الان دست چپم و پاي چپم كلاً از كار افتاده. نه اينكه بگم كاملاً فلج شدم. اونقدر بدنم درد مي كنه كه گاهي از درد ناله ام به آسمون مي ره. همه مي گن واسه اعصابه. من خيلي اعصابم آروم بوده و برام اين مورد خيلي عجيب و غير قابل پيش بيني بود. از خواب شب، از اول هم بدم مي اومد و اكثر شب ها بيدار بودم. نه اينكه خوابم نبره. خودم روزها رو براي خواب ترجيح مي دادم. اما الان از ساعت يازده شب سعي مي كنم بخوابم ولي تا ساعت هشت صبح ناله مي كنم و توي رختخواب به خودم مي پيچم و خوابم هم نمي بره.

مرگ براي من خيلي قابل باور بوده و هميشه هم اون رو يه زندگي مي دونستم. اما نمي دونم چرا واسه عزيزانم تحملش برام غير ممكن شده. كاش كمي منطقي تر بودم.

همين جا از تسليت گويي همه دوستاني كه خودشون رو در غم من شريك دونستند تشكر مي كنم و اميدوارم كه براي شاديهاي شما با تبريك گويي تلافي كنم.

..

سؤالي دارم. به نظرتون انسان قوي هستيد؟ با مشكلات چه طور كنار مي آييد؟ تحمل شما تا چه اندازه است؟ به نظرتون انسان صبوری هستید؟

..

قربون همگي و 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 2:31  توسط کارولین 

مرگ..
مرگ................

نظرتون راجع به مرگ چیه؟

 

نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2:2  توسط کارولین 

یه خاطره!

سلام دوستان عزيز.

چند روز قبل رفته بودم بيرون. هوس كردم يه آبميوه بخورم. توي آبميوه فروشي تا آبميوه ام رو تحويل گرفتم نشستم بخورم ديدم يه بچه، در حدود چهار- پنج ساله به زور مادرش رو كشيد داخل مغازه و گفت: من آبميوه مي خوام. منم كه حس كنجكاويم ( همون فضولي خودمون ) گل كرده بود نگاهشون ميكردم. بچه از سرما صورتش مثل لبو سرخ شده بود. به ژاكت نخ نما تنش بود كه فكر نمي كنم بدن كوچولوش با اون گرم مي شد. مادرش هم وضعيتي بهتر از اون نداشت. دستاش رو به هم مي ماليد. چادرش چندين وصله داشت. با خجالت به مغازه دار گفت: آقا من همه اش صد و پنجاه تومن دارم. مي شه يه نصف ليوان آب ميوه بديد كه اين بچه بخوره و با پنجاه تومان باقيش بتونيم بريم خونه؟

مغازه دار هم گفت: نه، ما اينجا بنگاه خيريه كه باز نكرديم خانوم. پول نداري جلوي شكم خودت و بچه ات رو بگير. بچه، همه اش گريه مي كرد اصرار مي كرد....

وقتي اين منظره رو ديدم، از چادري كه داشتم، از پالتوي گرمي كه به تن داشتم، حتي از ليوان آبميوه اي كه دستم بود بدم اومد.

دلم واسه بچه سوخت و براي اون و مامانش آبميوه و كيكي خريدم و به سرعت دنبالشون رفتم. با هزار تمنا اونها رو بهشون دادم. البته به خودم لطف كردم نه به اونها. چون اون دو نفر با نخوردن آبميوه چيزي ازشون كم نمي شد، ولي من تا عمر داشتم بايد شرمنده خودم و وجدانم مي شدم.

خانمه مي گفت: از صبح تا حالا كلي راه رو پياده گز كردم، آخه همسرم توي بيمارستانه. يه كارگر روز مزده. الان كه از داربست افتاده مونديم حيرون و سرگردون...... خيلي حرف زد كه فكر نمي كنم توي حوصله شما عزيزان بگنجه.

عيد نوروز نزديكه. اين مادر، آيا مي تونه واسه بچه اش يه لباس نو بخره؟

نمي دونم چرا اين موضوع رو اينجا تعريف كردم. اميدوارم كه با اين وراجي هام سر شما عزيزان رو درد نياورده باشم.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داشتم عكسهاي كامپيوترم رو تماشا مي كردم و مرتبشون مي كردم ، چشمم خورد به يه عكسي كه مدتها قبل از يه وبلاگ سيو كرده بودم. نمي دونم چرا ولي به نظرم رسيد بد نيست كه توي وبلاگم بذارمش تا اگه شما هم نديديد، ببينيدش. حالا مناسبتش چيه، خودم هم نمي دونم.

 

توضيحاتي كه زير عكس بود رو هم اينجا براتون مي نويسم:

تصويري كه در بالا مشاهده مي كنيد، برنده جايزه پوليتره مي باشد كه در سال 1994 ميلادي در زمان قحطي سودان گرفته شده است. اين عكس، كودك قحطي زده اي را نشان مي دهد كه به سمت اردوگاه غذاي سازمان ملل، يك كيلومتر آنطرف تر، مي رود.

لاشخوري كه در تصوير مشاهده مي كنيد منتظر مرگ اين كودك است تا او را بخورد. هيچ كس نمي داند كه چه بر سر اين كودك آمده است. از جمله عكاسي كه اين تصوير را گرفت. زيرا او به محض اينكه اين تصوير را گرفت آنجا را ترك كرد. سه ماه بعد او به خاطر افسردگي شديد، خودكشي كرد.  منبع عكس

قربون همگي و

نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 3:4  توسط کارولین 

کریسمس مبارک...

سلام دوستان گلم.

چه طوريد؟

يك مطلب تحت عنوان " حراج يك نوزاد " اينجا ديدم كه وقتي خوندم دلم گرفت. گفتم واسه شما هم بنويسمش.

اما مطلب مورد نظر:

يك زن و شوهر بنگلادشي به دليل داشتن بدهي به بانك، نوزادشان را به حراج گذاشتند.

اين زن و شوهر بنگلادشي در جنوب داكا پايتخت بنگلادش زندگي مي كنند. آنان به اندازه اي فقيرند كه قادر به سير كردن شكم فرزندان خود نبودند. لذا تصميم گرفتند بدهي خود را به بانكي كه وام گرفته بودند با فروش نوزادشان بپردازند. اين نوزاد فرزند سوم خانواده بود.....

البته من خلاصه نوشتم كه وقت شما رو نگيرم.

كاشكي هيچ كس مجبور به همچين كاري نشه. نمي دونم بايد بهشون حق بدم يا ازشون شاكي باشم. ولي فقط اينو مي دونم كه خيلي از خانواده ها هستند كه از اين هم وضعشون بدتره.

...

تولد حضرت عيسي مسيح و كريسمس رو به همه دوستان عزيز مسيحي تبريك ميگم. سال خوبي رو براي همه آرزو مي كنم.

مي تونيم همه مون توي اين زمان يه پاپانوئل كوچولو بشيم. مي دونيد چه طوري؟

قيمت كردم يه جفت دستكش و يه شال گردن معمولي رو مي شه با هزار تا هزار و پونصد تومن خريد. خيلي از كوچولوهاي آشناها و همسايه هامون توي اين سرما مي لرزند و لباس گرم ندارن. مي تونيم دو سه نفري براشون يه ژاكت بخريم. مگه نه؟

قربون همگي.

نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 1:58  توسط کارولین