يه زن و شوهر توي همسايگي ما بودند كه شش تا پسر و دو تا دختر داشتند. يكي از دختراشون اسمش شهربانو بود. اين دختر از بچگي هم خيلي خوشگل بوده، طوري كه از دوازده سالگيش از فاميل و آشنا گرفته تا غريبه ها واسش سر و دست مي شكستند و خواستگاراش به قول معروف پاشنه در رو از جا كنده بودند. اما اينا رسمشون اين بودش كه دختر رو دير شوهر مي دادند و هر كي مي اومد مي گفتند كه شهربانو هنوز كوچيكه و وقت ازدواجش نيست. خوب خداييش راست هم مي گفتند. دختر دوازده سيزده ساله رو چه به ازدواج! اما يكي از خواستگاراش كه اتفاقاً يه نسبت دوري هم با خانواده مادر شهربانو داشت دست بردار نبود. خلاصه اينقدر رفت و اومد و از رو نرفت كه شهربانو رو توي سيزده چهارده سالگيش دادنش به اون خواستگارش. شهربانو حدوداً چهارده سالش بود كه عروسي كرد و رفت خونه بخت! سه چهار ماه بعد از عروسيش فهميد كه شوهرش معتاده. بيچاره افتاد به التماس به شوهرش كه ترك كنه، ولي كو گوش شنوا.... هر وقت هم كه زياد اصرار مي كرد جوابش مشت و لگد بود كه حواله سر و صورت ماهش مي شد! شهربانو هم ديد كه كاري از دستش برنمياد ديگه چيزي نگفت و فقط سوخت و ساخت. شونزده سالش بود كه خدا بهش يه پسر نازنين داد. اسم پسرش رو شهرام گذاشت. فكر مي كرد با به دنيا اومدن پسرش شايد شوهرش سربراه بشه، اما زهي خيال باطل! چرا كه شوهرش فهميده بود كه ديگه شهربانو به خاطر پسرش هم كه شده دست و پا بسته اسيرشه و هر بلايي كه مي خواست سر اون زن معصوم مي آورد. تا اينكه شهرام يك سالش شده بود كه يه بار بازم سر اعتياد شوهرش بحثشون گرفت و اينبار شوهرش اونقدر كتكش زد كه بيهوش شد. مادر شوهرش كه اومده بود بهشون سر بزنه وقتي شهربانو رو با اون حال ديد زود به پدر شهربانو تلفن زد و خودش هم شهربانو رو به بيمارستان رسوند. پدرش كه توي بيمارستان حال و روز دخترش رو ديد ديگه اجازه نداد كه اون به خونه شوهرش برگرده و از بيمارستان يك سره اونو همراهش برد. مادرشوهرش هم شهرام رو بهشون رسوند تا بچه پيش مادرش باشه. خلاصه اينكه هفت سال تمام اين زن بدبخت اسير دادگاه ها بود و تقاضاي طلاق داده بود. هيچي هم از حق و حقوقش نمي خواست. حتي يك خونه هم پدرش تقديم شوهرش مي كرد تا دخترش رو از دست اون ديو نجات بده. اما شوهرش مي گفت طلاقش نمي دم تا موهاش رنگ دندوناش بشه! هر چي اين بيچاره ها التماس مي كردند و مي گفتند كه دختر ما توي اون خونه امنيت نداره گوش قضات محترم بدهكار نبود و مي گفتند كه حق طلاق با مرده و زن بايد از شوهرش تمكين كنه و از اين چرنديجات.... بچه رو هم پدرش برده بود و حتي اجازه نمي داد اين مادر بدبخت بچه شو حتي ماهي يكبار هم ببينه. شهربانو هر چي ضجه زد كه اين مرد معتاده، منو شكنجه مي كنه، نتونست حرفش رو ثابت كنه و دادگاه ازش شاهد مي خواست!!! يكي نيست بگه اين زن بدبخت شاهد از كجا بياره كه اين توي خونه چه بلاهايي سرش مي آورده..... سه چهار سال قبل شهربانو حدود بيست و سه بيست و چهار سالش بود و پسرش هم هفت هشت سالي داشت. يه روز صبح جمعه كه بلند شد نماز صبحش رو خوند، همين كه دراز كشيد توي رختخوابش خواهر كوچيكش يه صداي ناله بلند رو شنيد كه از توي رختخواب خواهرش مياد، دويد بالاي سر شهربانو و هر چي صداش كرد صدايي نشنيد.... سريع پدر و مادرش رو صدا كرد و اونو بردند بيمارستان. توي بيمارستان هم گفتند كه سكته مغزي كرده و درجا تموم كرده!!!!
روز چهلمش ما خونه شون بوديم كه در خونه شون رو زدند. اتفاقا من در رو باز كردم. ديدم يه مامور دم دره و گفت خانم شهربانو ... هستند؟ گفتم خير. امرتون؟ گفتش از دادگاه اومدم، همسرشون رو بخاطر حمل مواد مخدر دستگير كردند و ......... فقط اشك از چشمام سرازير شد. اون زن فقط بيست و سه چهار سالش بود، سكته مغزي اون غير از غصه دوري از بچه اش و وضعيت نابسامان زندگيش چه دليل ديگه اي مي تونست داشته باشه؟
نمي دونم تقصير كيه. درسته كه اشتباه اول رو پدر و مادرش كردند كه بخاطر سماجت بي اندازه خواستگارش اون رو توي سن پايين شوهر دادند، ولي يعني حالا كه اونا اين اشتباه رو كردند بايد تاوانش رو با از دست دادن دختر عزيزشون مي دادند؟ يعني توي اين مملكت يكي نيست به داد اين زنان بدبخت برسه؟
اصلا نمي تونم بيشتر براتون توضيح بدم. فقط اينم بگم كه وقتي جنازه شهربانو رو مي شستند خواهرش از صورتش عكس گرفته بود. نگاهم كه به موهاي طلايي و صورت ماهش توي عكس افتاد تا چند روز خودم هم حال خودمو نمي فهميدم.......
ديگه نمي دونم چي بگم.
فقط يه چيزي اگه نگم دلم مي تركه. تا وقتي توي اين مملكت به زن به عنوان جنس پست نگاه مي شه و وسيله ايه واسه ارضاي شهوات مردان و حتي حق نداره بي اجازه گرفتن از مرد تا خونه باباش بره، نشستن توي خونه پدر و ازدواج نكردن بهترين كاره.
آخه من موندم اين چه قانونيه كه به مرد اجازه مي ده هر كاري مي خواد بكنه و هر بلايي مي خواد سر زن بياره.... ولش كن. اين همه گفتند گوش كي بدهكار بود كه حالا كه من مي گم كسي بخواد گوش كنه.
...
رونيكاي عزيزم من خيلي سعي كردم كامنتينگ وبلاگتو باز كنم ولي نشد. نمي دونم چرا كامنتينگ وبلاگ تو براي من باز نمي شه.
چند تا از وبلاگهاي دوستان هم خواستم برم كه متاسفانه فيلتر شده بودند.
...
قربون شما و ![]()