تبليغاتX
KAROLIN :: کارولین
یه خاطره!

سلام دوستان عزيز.

چند روز قبل رفته بودم بيرون. هوس كردم يه آبميوه بخورم. توي آبميوه فروشي تا آبميوه ام رو تحويل گرفتم نشستم بخورم ديدم يه بچه، در حدود چهار- پنج ساله به زور مادرش رو كشيد داخل مغازه و گفت: من آبميوه مي خوام. منم كه حس كنجكاويم ( همون فضولي خودمون ) گل كرده بود نگاهشون ميكردم. بچه از سرما صورتش مثل لبو سرخ شده بود. به ژاكت نخ نما تنش بود كه فكر نمي كنم بدن كوچولوش با اون گرم مي شد. مادرش هم وضعيتي بهتر از اون نداشت. دستاش رو به هم مي ماليد. چادرش چندين وصله داشت. با خجالت به مغازه دار گفت: آقا من همه اش صد و پنجاه تومن دارم. مي شه يه نصف ليوان آب ميوه بديد كه اين بچه بخوره و با پنجاه تومان باقيش بتونيم بريم خونه؟

مغازه دار هم گفت: نه، ما اينجا بنگاه خيريه كه باز نكرديم خانوم. پول نداري جلوي شكم خودت و بچه ات رو بگير. بچه، همه اش گريه مي كرد اصرار مي كرد....

وقتي اين منظره رو ديدم، از چادري كه داشتم، از پالتوي گرمي كه به تن داشتم، حتي از ليوان آبميوه اي كه دستم بود بدم اومد.

دلم واسه بچه سوخت و براي اون و مامانش آبميوه و كيكي خريدم و به سرعت دنبالشون رفتم. با هزار تمنا اونها رو بهشون دادم. البته به خودم لطف كردم نه به اونها. چون اون دو نفر با نخوردن آبميوه چيزي ازشون كم نمي شد، ولي من تا عمر داشتم بايد شرمنده خودم و وجدانم مي شدم.

خانمه مي گفت: از صبح تا حالا كلي راه رو پياده گز كردم، آخه همسرم توي بيمارستانه. يه كارگر روز مزده. الان كه از داربست افتاده مونديم حيرون و سرگردون...... خيلي حرف زد كه فكر نمي كنم توي حوصله شما عزيزان بگنجه.

عيد نوروز نزديكه. اين مادر، آيا مي تونه واسه بچه اش يه لباس نو بخره؟

نمي دونم چرا اين موضوع رو اينجا تعريف كردم. اميدوارم كه با اين وراجي هام سر شما عزيزان رو درد نياورده باشم.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داشتم عكسهاي كامپيوترم رو تماشا مي كردم و مرتبشون مي كردم ، چشمم خورد به يه عكسي كه مدتها قبل از يه وبلاگ سيو كرده بودم. نمي دونم چرا ولي به نظرم رسيد بد نيست كه توي وبلاگم بذارمش تا اگه شما هم نديديد، ببينيدش. حالا مناسبتش چيه، خودم هم نمي دونم.

 

توضيحاتي كه زير عكس بود رو هم اينجا براتون مي نويسم:

تصويري كه در بالا مشاهده مي كنيد، برنده جايزه پوليتره مي باشد كه در سال 1994 ميلادي در زمان قحطي سودان گرفته شده است. اين عكس، كودك قحطي زده اي را نشان مي دهد كه به سمت اردوگاه غذاي سازمان ملل، يك كيلومتر آنطرف تر، مي رود.

لاشخوري كه در تصوير مشاهده مي كنيد منتظر مرگ اين كودك است تا او را بخورد. هيچ كس نمي داند كه چه بر سر اين كودك آمده است. از جمله عكاسي كه اين تصوير را گرفت. زيرا او به محض اينكه اين تصوير را گرفت آنجا را ترك كرد. سه ماه بعد او به خاطر افسردگي شديد، خودكشي كرد.  منبع عكس

قربون همگي و

نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 3:4  توسط کارولین